من از اين شهر
من از اين دلتنگي
من از اين تل سكوت و برهوت
من از اين وادي بي آب و علف دلگيرم
من به همراه نسيمي يك صبح
سفري خواهم داشت
به دياري كه در آن،سخن از فاصله نيست
ساقي عشق بيا
تو ز صهباي محبت امروز
جام تنهايي اين غمزده را ديگربار
مملو از باده ي رنگين صميميت كن
و مرا تا به صبوريت و احساس خدا دعوت كن
من از اين شهر،از اين دلتنگي
من از اين وادي بي آب و علف
كه در آن جز گون فاصله هرگز گل و سبزينه نخواهد روييد،دلگيرم
من به اندازه ي يك تنهايي،تنهايم
من به اندازه ي يك دلتنگي،دلتنگم
من به همراه نسيمي يك صبح
به سبكبالي يك چلچله خواهم كوچيد
به دياري كه در آن،سخن از فاصله نيست
صحبت از نزديكي است


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 8:44 موضوع | لینک ثابت